|
روبروی من سیاهه بخت من همیشه خوابه تو دلم جای یه زخمه بی تو زندگیم عذابه توی این شهر سیاهی می دونم تو بی گناهی واسه من تا همیشه قشنگترین اشتباهی حالا دیگه خوب می دونم به تو رسیدن محاله برای گذشتن از من دل تو چه بی قراره تو غرورمو شکستی دل به دل یکی دیگه بستی حالا هر شب بی تو قلب من می گیره منو تحدید می کنه بی تو میمیره صدای رفتن تو گوشم انگار میگه از پیشم برو خدا نگهدار می دونم که انتظار فایده نداره دل من همیشه زردو بی بهاره صدای رفتن تو گوشم انگار میگه از پیشم برو خدا نگهدار + نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388 16:58 توسط محمد |
در هر شفق در هر غروب تلخ و دلتنگ کز گردش چرخ خورشید غمگین چون سری آلوده در خون بدرود گویان میلغزد و در چاه مغرب می نشیند آن (( تلخ بدرود )) تو می آید به یادم چشم غم آلود تو می آید به یادم در هر (( سحر )) در هر (( فلق)) در هر (( سپیده)) کز بوسه ی گرم نسیم مهربانی لب های گل وا می شود بهر تبسم هر شب که دست نقره افشان شهابی خط می کشد از نور پیش چشم مردم در شام های سیمگون ماهتابی کز ماه گرد نقره ریزد بر گل یاس هر شب که مه می خندد و از آسمان ها تک تک ستاره می دمد همرنگ الماس الماس دندان تو می آید به یادم لب های خندان تو می آید به یادم در هر (( زمستان )) کز تابش خورشید برف از شاخه گل چون دانه اشکی قطره قطره قطره می لغزد و بر برگ گل ها می نشیند یا در شبی سرد هر گه که تک تک می خورد بر پشت شیشه انگشت باران اشک چو باران تو می آید به یادم حال پریشان تو می آید به یادم هر جا سخن از عشق های مانده بر جاست هر جا که چشمی سبزگون همرنگ دریاست هر جا سخن از وعده ی دیدار فرداست هیچ آشنا در یاد من نیست اما............ تو می آیی به یادم تنها.......... تو می آیی به یادم + نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388 16:53 توسط محمد |
نزار از تو دور بشم باز بی تو قلبم میشه داغون منو تو قلبت نگه دار حرف من یه التماسه هیچ کسی به جز تو انگار دردمو نمی شناسه منو تو قلبت نگه دار منو تو قلبت نگه دار نزار کسی تنهایی و تو صورت من ببینه دلم نمیخواد غم و اشک تو چشمای تو بشینه نزار که شک کنم یه روز به معنی عاشق شدن اگه بری چی می مونه برای تو برای من منو تو قلبت نگه دار منو تو قلبت نگه دار + نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388 16:47 توسط محمد |
دیدم خودخواهی دیدم نمیتونم تحمل میکنم بی تو به هر سختی به شرطی که بدونم شاد و خوشبختی به شرطی بشنوم دنیات آرومه که دوسش داری از چشمات معلومه یکی اونجاست شبیه من یه دیوونه که بیشتر از خودم قدرتو میدونه چیکار کردی که با قلبم به خاطر تو بی رحمم تو میخندی چه شیرینه گذشتن تازه می فهمم تو رو میخوام تموم زندگیم اینه دارم میرم ته دیونگیم اینه نمیرسه به تو حتی صدای من تو خوشبختی همین بسه برای من + نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388 16:46 توسط محمد |
دلم برای کسی تنگ است که دل تنگ است... نوشته شده توسط آتیش پاره + نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388 23:3 توسط محمد |
عشق, باید آگاه باشد , مسلط باشد, زنده باشد, یاغی باشد, بالنده باشد. عشق, یک عکس یادگاری نیست. عشق, یک مزاح شش ماه یا یک ساله هم نیست. فرار از خانه ی قدیمی , سفره ی قدیمی و روابط قدیمی هم نیست… عشق, محصول ترس از تنها ماندن نیست. عشق, فرزند اضطراب نیست. عشق, آویختن بارانی به نخستین میخی که دستمان به آن می رسد نیست. برای ما عشق هیچ یک از اینها نبود ؛ اما زمان, با اقتدار خوفناک خویش, مصمم است آنها را که در وادی عشق, زمان را انکار می کنند, لگد مال کند. ما در جنگیدن با زمان, کمی کوتاه آمدیم و چنین شد که توانست بر ما مسلط شود. عشق, گر چه از بطن شوریدگی می روید ؛ اما مثل عدد, قانون پذیر است و باقی. ما قوانین استوار عشق را لحظه ای از یاد بردیم… + نوشته شده در سه شنبه بیستم مرداد 1388 22:12 توسط محمد |
+ نوشته شده در سه شنبه بیستم مرداد 1388 22:2 توسط محمد |
همیشه در انتظار بودم...انتظار برای یک سفر که آرزویش را داشتم اما هرگز نرفتم....انتظار برای شخصی که هرگز نیامد...انتظار برای خواسته هایی از خدا که هر چه خودم را مظلوم نشان دادم تا سرش را شیره بمالم و او هم دستم را خواند و هرگز اجابت نکرد....انتظار...انتظار.....انتظار برای تغییراتی که نشد...برای عده ای از این انتظارها خودم مقصرم...شاید برای همه شان خودم مقصرم....شاید خودم نخواستم...شاید خودم نتوانستم...شاید هم خواستم اما تلاش نکردم.....تمام این شاید ها دست به دست هم دادند تا بسازند این انتظارات را....این شاید ها را....این .......خوب الان وقتی پشت میز کار نشستم و صدای این صفحه کلید را در اورده ام همه می گویند"عجب امروز این آقای مهندس فعال شده است" اما من در حالیکه هندزفری در گوشهایم هست و به موسیقی آرام فیلم مادیگلیانی این نقاش ایتالیایی گوش می دهم از انتظارات بر اورده نشده ام می نویسم....... + نوشته شده در یکشنبه هجدهم مرداد 1388 22:13 توسط محمد |
وقتی که عاشقم شدی پاییز بود و خنک بود + نوشته شده در دوشنبه پنجم مرداد 1388 15:40 توسط محمد |
به راستي چقدرسخت است خندان نگه داشتن لب ها در زمان گريستن قلب ها و تظاهر به خوشحالي در اوج غمگيني و چه دشوار و طاقت فرساست گذراندن روزهاي تنهايي و بي ياوري درحالي كه تظاهر مي كني هيچ چيز برايت اهميت ندارد اما چه شيرين است درخاموشي وتنهايي به حال خود گريستن و باز هم نفرين به تو اي سرنوشت. + نوشته شده در دوشنبه پنجم مرداد 1388 15:39 توسط محمد |
|
| ||||||